تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده - همه رفتند...
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان
احمد رفت، انگار همین دیروز بود که با هم آشنا شدیم. یک هم اتاقی کم داشـتم که کسی او را معرفی کرد... از آن روز تنها دو سال می‏گذرد، سه بار خانه عوض کردیم؛ دو بار با هم و یکبار در همسایگی هم. امروز او هم رفت. مثل تمام دوستانی که در 27 بهار عمرم، با آنها آشنا شدم و تا به هم عادت می‏کردیم وقت خداحافظی نزدیک می‏شد. هاشم فارابی، عباس اکرمی، علی انصاری، رمضان واقعی، محسن رستمی، احسان هوشفر، پرویز رستم زاده، ... امین، سعید، ابراهیم... و حالا احمد رفت، به همین سادگی. رفت تا زندگی تازه‏ای آغاز کند....
خوشحالم که تو هستی و هیچگاه نخواهی رفت...
و این باران را تو فرستادی که مرهمی باشد بر حسرتهای من. متشکرم خدای...

رفت...

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت همیشگی
پیش از آن كه با خبر شوي
لحظه عزیمت تو ناگزیز می‌شود
آه ...
ای دريغ و حسرت هميشگی!
ناگهان
چقدر زود دیر می‌شود.

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |