تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان

چیز پیچیده ای نبود، یک بمب منفجر شد، همین. البته قبلا اسپری خوشبو کننده بود ولی در معرض آفتاب که قرار گرفت استعدادش شکوفا شد و ماشین رو به بوی خوش کشید! برآورد اولیه چیزی حدود 12 میلیون خسارت را نشان میدهد. کارشناسان حوادث مترقبه چیکاره بیدن بابا.
بالاخره صفر هم تموم شد، پس:

ربیع الاولتون مبارک!
عجب بهار تو بهاری شده

بهار در بهار

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 8:59 قبل از ظهر |
۱. صبحِ اول وقته، تو هم سرشار از انرژی. به یکی از دوستات می‏رسی با صدای بلند می‏گی سلام فلانی، صبحت بخیر حالت خوبه. در جواب ولی چیزی شبیه مِن‏مِن می‏شنوی: ای اوی آی، همچین.... خیلی ضد حاله! آخه سر صبح به این خوشگلی چه مرگته که جواب سلام رو نمی‏تونی درست بدی؟ زبونت نمی‏چرخه یا زنت دعوات کرده؟... مسئله اونوقت هسته‏ای! میشه که طرف هیچ مرگیش هم نیست و فقط یاد نداره سلام کنه و نمی‏فهمه که این کار چقدر به آدم انرژی می‏ده... امروز که خودپرداز نتونست بهم پول بده گفتم دمت گرم! لااقل وقتی پول نداری به دروغ هم که شده میگی به علت نقص فنی قادر به ارائة خدمات نمی‏باشم. ولی حیف نون برای آدمهایی که سالی 12 ماه قادر به ارائة سلام نیستن و هیچ پیامی هم نمایش نمی‏دن.
بنده از داخل! همین وبلاگ از همة آدمهایی که عُرضة سلام کردن درست حسابی ندارن تقاضا می‏کنم یا زودتر این کار رو یاد بگیرین یا یه برچسب رو پیشونیتون بزنین: به علت نقص فنی یا هر مرگ دیگری، قادر به ارائة سلام نمی باشم! اطلاعات نیست؛ سوال نفرمایید!
من با یه نمونة این تیپی مدتهاست که دارم سر می‏کنم، اونقدر که دیگه یاد گرفتم ضد حال نخورم... امیدوارم شما هیچ وقت با چنین انسانهایی برخورد نکنید.
(لطفا به مخچه تون فشار نیارین چون شما اینجور آدمی نیستین، نمی‏تونین هم حدس بزنین که کیه. اصولا ایشون وبلاگ نمی‏خونه که این چیزا رو یاد بگیره!!)
موفق باشید و پر انرژی
۲. ماجرای انفجار در ماشینم رو هم می‏خواستم بنویسم که باشه برای بعد. (نترسین ها خودم زنده‏ام ماشینم هم الان سالمه! فقط اون طفلی...)
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |
"سنتوری"، "توفیق اجباری" "کلاهی برای باران"... بدو تموم شد... آی خونه دار و بچه دار، بدو بیا...
دیشب داشتیم خیابان ولی عصر رو قدم می‏کردیم که این صداها رو می‏شنیدیم. در راستای کمک به اهالی سینما و مبارزه با قاچاق ارز! بر هوای نفس غلبه کرده و گفتم بی‏خیال، بعدا نسخة قانونی‏شونو می‏خرم...به خدا داشتم می‏رفتم، ولی صداها نمی‏رفتند و همچنان سی دی ها جلو چشمم دور می‏خوردند، مثل تو تلویزیون!. با خود اندیشه کردم: من که سینما برو نیستم، بالاخره هم این سی‏دی ها رو می‏خرم، حالا چه فرقی می کنه قانونی باشه یا نه؟! بذار این بیچاره ها هم به یه نوایی برسن... رفتم که بگیرم، عیالم گفت: مواظب باش سی‏دی خالی نباشه ها! گفتم نه بابا دیگه اینقدرام بی‏انصاف نیستن. بالاخره سنتوری و توفیق اجباری رو خریدم. شد 2000 تومن. (قابل شما رو نداره اصلا. اینو فروشنده گفت.)
شب رفتیم که فیلما رو ببینیم... کلی خودمو آماده کرده بودم... سی دی 1 سنتوری رو گذاشتم، دیدم ای بابا دستگاه نمی‏خونه. دومین سی‏دی همین طور، رفتم سراغ توفیق اجباری؛ اولیش نمی‏خوند، دومیش بیشتر... گفتم شاید دستگاه مشکل داره؛ گذاشتم توی کامپیوتر... دیدم جادوگر! رایت سی‏دی باز شد... برای هر چهار تا سی‏دی هم، همین جادوگر خوشکله اومد. به عبارت دیگر 4 تا سی‏دی خام خریده بودم یا در اصطلاح فنی، 4 عدد سی دی نپخته به ما قالب فرموده بودند... آخ که چقدر کیف کردم. داشتم روده بر می‏شدم از خنده! با این کارشون به فرهنگ و سینماگران کمک کردند. اگه همین جوری پیش بره دیگه مشکل قاچاق فیلم‏های روی پرده به طور اصولی حل می‏شه!
اینو نوشتم که شما گول این خرهای رنگی رو نخورین. یادم رفت که بگم سی‏دی‏ها جلدهای خوشگلی هم داشتند...

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 7:37 بعد از ظهر |
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!
----------------------------------
پس از تحریر!
دستم رو س گیر کرده بود.
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 11:23 قبل از ظهر |