2. سعي کنيم خيرمان به ديگران برسد. (افاضات فرمودیم!)
2. سعي کنيم خيرمان به ديگران برسد. (افاضات فرمودیم!)
از صبح عکسهای زیادی گرفتم که دلم میخواست همشون رو در اینجا قرار بدم ولی حیف که مقدور نیست، شاید بعدا در فلیکر گذاشتم. فعلا این دو تا عکس که با ابعاد ۷۶۸*۱۰۲۴ هستند رو داشته باشین. (دومیش آپلود نشد!)

اینجا باغ بابا بزرگمه، خدا رحمتش کنه، خودش که رفت، باغش هم از رمق افتاد و رفت...

اون خانمی که اون عقب داره توی باغ راه میره، مادر بزرگمه که خدا حفظش کنه. این چهار تا دانشمند هستهای هم که خوب معلومه. یکیشون که خیلی خودش رو گرفته و حاضر نشده دست به گردن بقیه کنه، منم که از همون قدیم بداخلاق بودم(خدا به همسرم صبر بده)! انگار همین دیروز بود که میخواستیم این عکسو بگیریم، حسن خواست دستشو رو دوشم بذاره ولی من نذاشتم!! اونم گفت برو بینیم بابا! دومین نفر داداش بزرگترم حسنه که گفت برو بینیم بابا، ولی نمی دونست که خودش زودتر از همة ما بابا میشه!، بعدیش علی آقا داداش ارشدمه که معلم خوبی بود برای ما برادرای کوچکتر، از زبان انگلیسی گرفته تا والیبال و پینگ پونگ رو بهمون یاد داد، آخرین نفر که الان برای خودش مهندس کامپیوتره ولی داره لیسانس زیست شناسی می گیره! سجاد داداش کوچکترمه. اون موقع هنوز ته تغاری خونوادة ما، پروفسور رضا به دنیا نیومده بود!...
روزگار قشنگی بود، حیف که تا چشم به هم زدیم هر کدام از ما به گوشهای رفتیم،... البته بعد از مدتی که درس و مشقشون تموم شد، همشون برگشتن جز من که خدا گفت حالا که نمیذاری برادرات دست رو دوشت بزارن، برو تهران تا قدر عافیت رو بفهمی و اگه وقت کردی، یه OCR فارسی هم بنویس... خدا صبر بده.
با توجه به اینکه امروز روز ملی خانواده بود، این پست رو نوشتم، الهی که تمام خانواده های ایرانی، مستحکم و پایدار باشند و چراغ خانهشان همواره روشن باد. آمین.
امروز داشتم عکسهای خانوادگیمان را از سالهای دور تا کنون، طبقه بندی می کردم. رسیدم به عکسهایی که با دوربین آنالوگ گرفته شده بود و نسخة اسکن شدة آنها در کامپیوترم بود. این عکس را دوباره دیدم و باز خاطرات روزگار کودکی و همکلاسیهایم برایم زنده شد.
چقدر دلم برای آن سالها تنگ شده...

دبستان سعدی خضری، حدود سال ۱۳۷۰
عکس بزرگتر از اونیه که نشون میده، میگی نه بزن Save Picture!
اسامی از راست به چپ:
ردیف اول: آقای ابراهیم غلامی (معلم کلاس چهارم)، آقای ایوبی (معلم کلاس پنجم)، آقای محمد حبیبی (معلم کلاس چهارم) و آقای معلم ورزش که متاسفانه اسمشان یادم رفته.
ردیف دوم: حسین وقتی کوچک بود، حسین نجفی، حسن شیبانی، جواد طاهری نوری، حسن رحیمی، قاسم کریمی، ناصر پورعلی، امیر دروگر، عباس نژادحسین
ردیف سوم: حسین دادی، مجتبی نژادحسین، علی موسی آبادی، حمید قلی زاده، مهدی قنبری، علی غلامی، رضا رضانژاد، مجید رضانژاد، مهدی حسن زاده(که این عکسو بهم داد)
ردیف چهارم: جواد عباسیان، حسن صالحی، محمد عنبری، علی بیابانی، حسن الهی، محمد میامی، محمد راستی، محمد اکبریان

عکس، بزرگتر از اونیه که دیده میشه، میگی نه، بزن Save Picture!
2. دو سه روز قبل، درست بعد از روز حادثه ای که برای آن تویوتای مذکور افتاده بود، دوباره از آن مسیر می گذشتم که:
نرسیده به دور برگردان مذکور، یک دوربرگردان دیگر افتتاح شده بود، یک چراغ چشمک زن که با سرعت 120km/h کار می کرد نرسیده به دوربرگردان اولی و دیگری نرسیده به بلاکهای سیمانی!، خبر از خطر می داد و تابلوهایی در مقیاس بزرگ با نوشته های آهسته برانید و عملیات عمرانی... همه و همه نشانگر این بودند که این مکان خطر دارد حسن! حادثه ای رخ داده و ما مجبور شده ایم که این کارهای پیشگیرانه را بکنیم. خیلی ممنون که این علائم هشدار را گذاشتند، اما کاش یه کم زودتر می گذاشتند.
اگه موفق شدم یه عکس از این شاهکار شهرداری می گیرم و همینجا می ذارم تا همگان ببینند چه شهرداری با ذوقی دارند!

