تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان
1. ايام عزاداري حضرت اباعبدالله الحسين بر همة عاشقان حسيني تسليت باد.
2. سعي کنيم خيرمان به ديگران برسد. (افاضات فرمودیم!)
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |
بعد از کلی تلاش، بالاخره موفق شدم عکسها را در فلیکر آپلود کنم و یک لینک بامزه هم در سمت چپ وبلاگ به این عکسها گذاشتم! حیف که اگه فلیکرتون فیلتر باشه، چیزی نمی بینید!

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |
دم شبی خواستم ماشینو بردارم برم بیرون، خرید کنم... اونقدر روی ماشین برف نشسته بود که بی خیال شدم با خودم گفتم حالا که نمی تونم ماشینو ببرم بیرون، برم وبلاگم رو به روز کنم!!
از صبح عکسهای زیادی گرفتم که دلم می‏خواست همشون رو در اینجا قرار بدم ولی حیف که مقدور نیست، شاید بعدا در فلیکر گذاشتم. فعلا این دو تا عکس که با ابعاد ۷۶۸*۱۰۲۴ هستند رو داشته باشین. (دومیش آپلود نشد!)

تهران در یک شب برفی

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 8:36 بعد از ظهر |
روز ملی خانواده بر تمام خانواده‏های ایرانی مخصوصا بر همسرم مبارک باد...
اینجا باغ بابا بزرگمه، خدا رحمتش کنه، خودش که رفت، باغش هم از رمق افتاد و رفت...

 

چهار دانشمند هسته‏ای

اون خانمی که اون عقب داره توی باغ راه میره، مادر بزرگمه که خدا حفظش کنه. این چهار تا دانشمند هسته‏ای هم که خوب معلومه. یکیشون که خیلی خودش رو گرفته و حاضر نشده دست به گردن بقیه کنه، منم که از همون قدیم بداخلاق بودم(خدا به همسرم صبر بده)! انگار همین دیروز بود که می‏خواستیم این عکسو بگیریم، حسن خواست دستشو رو دوشم بذاره ولی من نذاشتم!! اونم گفت برو بینیم بابا! دومین نفر داداش بزرگترم حسنه که گفت برو بینیم بابا، ولی نمی دونست که خودش زودتر از همة ما بابا میشه!، بعدیش علی آقا داداش ارشدمه که معلم خوبی بود برای ما برادرای کوچکتر، از زبان انگلیسی گرفته تا والیبال و پینگ پونگ رو بهمون یاد داد، آخرین نفر که الان برای خودش مهندس کامپیوتره ولی داره لیسانس زیست شناسی می گیره! سجاد داداش کوچکترمه. اون موقع هنوز ته تغاری خونوادة ما، پروفسور رضا به دنیا نیومده بود!...
روزگار قشنگی بود، حیف که تا چشم به هم زدیم هر کدام از ما به گوشه‏ای رفتیم،... البته بعد از مدتی که درس و مشقشون تموم شد، همشون برگشتن جز من که خدا گفت حالا که نمی‏ذاری برادرات دست رو دوشت بزارن، برو تهران تا قدر عافیت رو بفهمی و اگه وقت کردی، یه OCR فارسی هم بنویس... خدا صبر بده.
با توجه به اینکه امروز روز ملی خانواده بود، این پست رو نوشتم، الهی که تمام خانواده های ایرانی، مستحکم و پایدار باشند و چراغ خانه‏شان همواره روشن باد. آمین.

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |
چند سال قبل، یکی از دوستان، عکسی از دوران دبستان نشانم داد که خیلی برایم جالب بود، چون خودم هیچ عکسی از مدرسة دبستان و همکلاسیهایم نداشتم. ازش گرفتم و اسکنش کردم و در کامپبوترم ذخیره کردم...
امروز داشتم عکسهای خانوادگیمان را از سالهای دور تا کنون، طبقه بندی می کردم. رسیدم به عکسهایی که با دوربین آنالوگ گرفته شده بود و نسخة اسکن شدة آنها در کامپیوترم بود. این عکس را دوباره دیدم و باز خاطرات روزگار کودکی و همکلاسیهایم برایم زنده شد.
چقدر دلم برای آن سالها تنگ شده...

 

دبستان سعدی خضری، حدود سال 1370
دبستان سعدی خضری، حدود سال ۱۳۷۰
عکس بزرگتر از اونیه که نشون می‏ده، می‏گی نه بزن Save Picture!

اسامی از راست به چپ:
ردیف اول: آقای ابراهیم غلامی (معلم کلاس چهارم)، آقای ایوبی (معلم کلاس پنجم)، آقای محمد حبیبی (معلم کلاس چهارم) و آقای معلم ورزش که متاسفانه اسمشان یادم رفته.
ردیف دوم: حسین وقتی کوچک بود، حسین نجفی، حسن شیبانی، جواد طاهری نوری، حسن رحیمی، قاسم کریمی، ناصر پورعلی، امیر دروگر، عباس نژادحسین
ردیف سوم: حسین دادی، مجتبی نژادحسین، علی موسی آبادی، حمید قلی زاده، مهدی قنبری، علی غلامی، رضا رضانژاد، مجید رضانژاد، مهدی حسن زاده(که این عکسو بهم داد)
ردیف چهارم: جواد عباسیان، حسن صالحی، محمد عنبری، علی بیابانی، حسن الهی، محمد میامی، محمد راستی، محمد اکبریان

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 11:49 قبل از ظهر |
در ادامة برف پریشب، دیروز هم برف آمد و صحنه هایی در تهران پیش آمد که در یکی دو سال گذشته کمتر دیده بودیم.

تهران در یک روز برفی

      عکس، بزرگتر از اونیه که دیده میشه، میگی نه، بزن Save Picture!

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 8:19 قبل از ظهر |
1. امروز، بعد از نماز صبح، پرده ها را که کنار زدم دیدم، آسمان دست نوازشی بر سر زمینیان کشیده و خاک غم گرفتة زمین را با لباسی سفید آراسته. خیلی خوشحال شدم (آخه از دیروز که همسرم رفته مشهد، تنها شده بودم و دلم غم داشت). خوشحال‏تر شدم وقتی که دیدم تمام خیابانهای شهر از خانه تا محل کار که حدود 20 کیلومتر است، شن پاشی شده تا ماشینی نلغزد و ترافیکی سنگین نشود. این بار دم شهرداری گرم. آفرین صد آفرین هزار و سیصد آفرین! 

2. دو سه روز قبل، درست بعد از روز حادثه ای که برای آن تویوتای مذکور افتاده بود، دوباره از آن مسیر می گذشتم که:
نرسیده به دور برگردان مذکور، یک دوربرگردان دیگر افتتاح شده بود، یک چراغ چشمک زن که با سرعت 120km/h کار می کرد نرسیده به دوربرگردان اولی و دیگری نرسیده به بلاکهای سیمانی!، خبر از خطر می داد و تابلوهایی در مقیاس بزرگ با نوشته های آهسته برانید و عملیات عمرانی... همه و همه نشانگر این بودند که این مکان خطر دارد حسن! حادثه ای رخ داده و ما مجبور شده ایم که این کارهای پیشگیرانه را بکنیم. خیلی ممنون که این علائم هشدار را گذاشتند، اما کاش یه کم زودتر می گذاشتند.

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |
یکی از ویژگیهای اولیة راه (از نوع ماشین رو) اینه که خود معرف باشه، یعنی علائم و مشخصه هایی در طول مسیر باشه که راننده با توجه به آنها خودروی خودش رو هدایت کنه. دیشب من در یکی از همین راههای به شدت خودمعرف از نوع اتوبان داشتم رانندگی می کردم و از بس راه خودمعرف بود هی کیف می کردم، خیلی ذوق کرده بودم، چون این راه رو هر روز غروب طی می کردم و هر روز معرف بودنش برایم بیشتر می شد، یک شب چراغهایش یکی در میان خاموش می شد، شب دیگر به یکباره یک تراکتور که مشغول بیشتر معرف کردن راه بود در خط سرعت! بدون هیچ چراغ راهنمایی پارک شده بود، شب دیگرتر سایر خودروهای راهسازی مشغول ایجاد ترافیک سنگین بودند، وقتی دیگر! نصف راه قیر پاشی شده و نیمی 20 سانت بالا رفته و ترمیم شده! و خلاصه ما هرشب همین جوری کیف می کردم و بیشتر با راه آشنا می شدیم... چند شب بود که در محدودة پل گیشا تا نرسیده به دور برگردان قبل از میدان توحید در وسط اتوبان، یک بریدگی عجیب مثل پارکینگ ایجاد شده بود و  بدون هیچ علامتی در فاصلة چند متری آن، بلوکهای سیمانی مسیر را تغییر می دادند! این یکی از شاخصهای جدید خودمعرف بودن این راه بود که اخیرا با کلی کار کارشناسی اضافه شده بود. اولین بار که من در شب با این صحنه روبرو شدم، چون به فرایند خودمعرف شدن راه آشنا بودم موفق شدم بدون اینکه از بلوکهای سیمانی وحشتناک کمکی بگیرم، راهم را پیدا کرده و عبور کنم. هر شب هم که به اینجا می رسیدم نگران این بودم که نکند خدای نکرده راننده‏ای از خودمعرف بودن راه باخبر نبوده و به بلوکهای سیمانی آسیبی برساند.... دیشب مثل همیشه این تیکه را رد کرده و از دوربرگردان دور زدم، مشغول تماشا کردن مشخصه های جدید راه بودم (حدود 100 متر از پیاده رو به راه تبدیل شده بود و اینبار ماشین آلات شهرداری بودند که اتمام راه را نشان می دادند! ) خلاصه همین جوری داشتم کیف می کردم که ییهو صدای مهیبی بلند شد، اول فکر کردم از ماشینهای شهرداریه، ولی جلوتر که رفتم دیدم در آنسوی اتوبان، همانجایی که ذکر کرده بودم!، یک تویوتا کمری 2008 سفید، چنان به بلوکهای سیمانی وسط اتوبان آسیب زده بود که کمرش شکسته بود، فرصت نکردم ببینم راننده و سرنشیانش سالم ماندند یا نه (انشاءالله که سالم مانده‏اند) ولی دود بود و جمعیتی که دور ماشینش را گرفتند...و من تا همین الان به این موضوع فکر می کردم که چرا شهرداری اینقدر با کارشناسی و احساس مسولیت کار می کنه و نسبت به جان و مال مردم علاقه منده!
اگه موفق شدم یه عکس از این شاهکار شهرداری می گیرم و همینجا می ذارم تا همگان ببینند چه شهرداری با ذوقی دارند!
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 9:6 قبل از ظهر |