تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان
تا به خودم آمدم، میهمانی خدا تمام شد. میهمانی عظیمی که تمام ایمان آورندگان دعوت شده بودند(یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام...). خیلی فرصت خوبی بود، ولی خیلی کم استفاده کردم. دلم برای خودم می سوزه، فکر می کنم قدیما خیلی بهتر بودم.... بگذریم.

پیشاپیش عید سعید فطر رو به همة اونایی که یک ماه در سفرة گستردة رحمت خدا میهمان بودند تبریک عرض می کنم. روزه هاتون قبول باشه.

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 9:46 قبل از ظهر |
هر از چند گاهی یه لغات و اصطلاحات جدیدی از رادیو شنیده می شه، که آدم شاخ در می آره، گاهی وقتا هم از شدت بی سوادی گوینده آدم تاسف می خوره. امروز یه نمونه شو دیدم که خیلی نوبره. خانم گویندة رادیو پیام حدود ساعت 8:40 صبح می گفت: در جوامِ آلِ حکایات کوفی آمده است... هر چی فکر کردم که جوام چیه، آلِ حکایات یعنی چی، یه چیزی مثل آل یاسینه؟!... نفهمیدم. فکر کردم نکنه منظورش جوامعُ الحکایات کوفی بوده؟!! حالا اون متن به چه شکل نوشته شده بوده که به چنین نحوی به گوش شنونده رسید، خدا می دونه.
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 1:25 بعد از ظهر |
خلاصه، بعد از اینکه حاج آقا هم ایشون رو (و البته ما رو) ضایع کرد، آقا گفت بریم غرفه های دوستان رو بهتون معرفی کنم...(آقا به خدا نخواستیم). رفتیم بخش فروش، آقا هر جا رسیدیم این بنده خدا کلی سلام علیک و بحث و ... فکر کردم اگر این جوری ادامه بدم به هیچ حا نمی رسم... یواشکی وقتی داشت با یکی بحث می کرد، رفتم این ور و اون ور شاید بتونم فرار کنم!! دیدم نخیر، با چشماش ما رو دنبال می کنه (دوستی خاله خرسه)...بالاخره بی خیال رودربایستی شده و گفتم ببخشید من مزاحمتون نباشم، عجله دارم باید زود برم... اون طفلی هم گفت باشه من باید با حوصله بازدید کنم. آخی ش،یه نفس راحتی کشیدم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. نمایشگاه جالبی بود ولی من دنبال یه قرآن خاص می گشتم که نداشت. در نهایت فقط یکی دو تا تابلوی لیزری خریدم، با یه سی دی و یه دی وی دی.

خلاصة کلام اینکه، به نظر بنده ما نباید انسانها را در رودربایستی بگیریم زیرا این کار خوبی نیست!.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |
سلام، نماز و روزه هاتون قبول

جمعة گذشته بعد از نماز ظهر هوس کردم برم نمایشگاه قرآن، توی مسیر از یه بنده خدایی آدرس پرسیدم که گفت منم دارم می رم نمایشگاه. گفتم پس چه بهتر بفرمایید داخل...رسیدیم نمایشگاه. ماشینو پارک کردم و رفتیم به قسمت نمایشگاه. ساعت ۱:۳۰ بود، ظاهرا هنوز شروع به کار نکرده بود. (گفتند روزهای جمعه از ۲ باز می شه.) این بندة خدای حدودا ۴۵ ساله که جیک و پیک زندگی ما رو تا اون لحظه پرسیده بود، خیلی منتظر بود که منم ازش بپرسم چه کاره ای؟! بالاخره پرسیدم: فوق لیسانس برق شریف بود، بازنشسته و الان داشت توی سازمان انرژی اتمی کارای تحقیقاتی می کرد. سر کچل و صورت ۶ تیغه از ویژگیهای طاهریش بود. خیلی مایل بود که جبران محبت ما رو بکنه (اینکه سوار ماشینش کردم)، وقتی دید که نمایشگاه بسته است، گفت ببین من متخصص قرآنی ام و کارت مخصوص دارم بیا با هم بریم تو... گفتم بابا هنوز غرفه ها شروع به کار نکردن، نه بیا بریم اینجا همه منو می شناسن...جاتون خالی که رامون ندادن، دست از پا درازتر برگشتیم. من که احساس می کردم این بنده خدا ول کن نیست دنبال راهی برای فرار ازش می گشتم که نشد...قاری قرآن بود و پارسال توی مسابقات کشوری اول شده بود. خیلی دوست داشت تحویلش بگیرن، بارها به آقایان مسوول مخصوصا آقای هرندی گفته بود که به متخصصها بها بدین!!... نمایشگاه باز شد و رفتیم تو..سر اولین غرفه: سلام حاج آقا...ایشون آقای فلانی هستن دانشجوی فلان دانشگاه، محبت کردن ما رو رسوندن نمایشگاه، چیزی ندارین هدیه بدیم به ایشون!! حالا هی ما آب می شیم...

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |