پیشاپیش عید سعید فطر رو به همة اونایی که یک ماه در سفرة گستردة رحمت خدا میهمان بودند تبریک عرض می کنم. روزه هاتون قبول باشه.
خلاصة کلام اینکه، به نظر بنده ما نباید انسانها را در رودربایستی بگیریم زیرا این کار خوبی نیست!.
جمعة گذشته بعد از نماز ظهر هوس کردم برم نمایشگاه قرآن، توی مسیر از یه بنده خدایی آدرس پرسیدم که گفت منم دارم می رم نمایشگاه. گفتم پس چه بهتر بفرمایید داخل...رسیدیم نمایشگاه. ماشینو پارک کردم و رفتیم به قسمت نمایشگاه. ساعت ۱:۳۰ بود، ظاهرا هنوز شروع به کار نکرده بود. (گفتند روزهای جمعه از ۲ باز می شه.) این بندة خدای حدودا ۴۵ ساله که جیک و پیک زندگی ما رو تا اون لحظه پرسیده بود، خیلی منتظر بود که منم ازش بپرسم چه کاره ای؟! بالاخره پرسیدم: فوق لیسانس برق شریف بود، بازنشسته و الان داشت توی سازمان انرژی اتمی کارای تحقیقاتی می کرد. سر کچل و صورت ۶ تیغه از ویژگیهای طاهریش بود. خیلی مایل بود که جبران محبت ما رو بکنه (اینکه سوار ماشینش کردم)، وقتی دید که نمایشگاه بسته است، گفت ببین من متخصص قرآنی ام و کارت مخصوص دارم بیا با هم بریم تو... گفتم بابا هنوز غرفه ها شروع به کار نکردن، نه بیا بریم اینجا همه منو می شناسن...جاتون خالی که رامون ندادن، دست از پا درازتر برگشتیم. من که احساس می کردم این بنده خدا ول کن نیست دنبال راهی برای فرار ازش می گشتم که نشد...قاری قرآن بود و پارسال توی مسابقات کشوری اول شده بود. خیلی دوست داشت تحویلش بگیرن، بارها به آقایان مسوول مخصوصا آقای هرندی گفته بود که به متخصصها بها بدین!!... نمایشگاه باز شد و رفتیم تو..سر اولین غرفه: سلام حاج آقا...ایشون آقای فلانی هستن دانشجوی فلان دانشگاه، محبت کردن ما رو رسوندن نمایشگاه، چیزی ندارین هدیه بدیم به ایشون!! حالا هی ما آب می شیم...
ادامه دارد...

