حدود 26 سال و 3-4ماه قبل، یکی از فرشته های آسمان به شدت بی تابی می کرد، از آسمان زمین را می پایید و مثل کسی که به دنبال گمشده ای می گرده، دنبال کسانی می گشت تا با آنها زندگی تازه ای را آغاز کنه، تصمیم داشت برای مدت کوتاهی به زمین بیاد تا بدین وسیله خودشو بیازماید و تا آنجا که ممکنه بر رشد معنوی خود بیفزاید. فرشته های دیگر او را برای این شجاعتش، تشویق می کردند، آخه کار هر کسی نبود که آن باغ زیبا و آن بهشت برین را ترک کنه و به زمینی بیاد که همه اش رنج است و ملال... بالاخره خانواده ای را انتخاب کرد، در شهری خلوت و آرام، خانواده ای که تا آن زمان 4 نفر بودند. آماده شد که به زمین هبوط کنه، فرشته ها سرود زیبایی به افتخارش خواندند و او از همة آنها خداحافظی کرد. قبل از اینکه به زمین بیاد بهش گفتن که اونجا که می ری چی به سرت میاد و چه کار مهمی باید انجام بدی۱. چیزی نپایید که در بطن مادری که برای خودش انتخاب کرده بود قرار گرفت، چقدر سخت بود، مهاجرت از گسترة بهشت به محیطی تنگ و تاریک... جنین بی روح از آن لحظه دارای روح مستقلی شد... حدود ۵ ماه گذشت تا در فردا روزی چشم به جهان گشود. تولدم مبارک!!
(البته تا جایی که یادمه یکی دو ماه بعد به دنیا اومدم ولی به خاطر مدرسه ها تاریخ تولدم رو 28 شهریور زدند!)
پانویس:
۱. (ظاهرا اُ سی آر بوده!)
(البته تا جایی که یادمه یکی دو ماه بعد به دنیا اومدم ولی به خاطر مدرسه ها تاریخ تولدم رو 28 شهریور زدند!)
پانویس:
۱. (ظاهرا اُ سی آر بوده!)
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
12:2 بعد از ظهر |


