تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان
حدود 26 سال و 3-4ماه قبل، یکی از فرشته های آسمان به شدت بی تابی می کرد، از آسمان زمین را می پایید و مثل کسی که به دنبال گمشده ای می گرده، دنبال کسانی می گشت تا با آنها زندگی تازه ای را آغاز کنه، تصمیم داشت برای مدت کوتاهی به زمین بیاد تا بدین وسیله خودشو بیازماید و تا آنجا که ممکنه بر رشد معنوی خود بیفزاید. فرشته های دیگر او را برای این شجاعتش، تشویق می کردند، آخه کار هر کسی نبود که آن باغ زیبا و آن بهشت برین را ترک کنه و به زمینی بیاد که همه اش رنج است و ملال... بالاخره خانواده ای را انتخاب کرد، در شهری خلوت و آرام، خانواده ای که تا آن زمان 4 نفر بودند. آماده شد که به زمین هبوط کنه، فرشته ها سرود زیبایی به افتخارش خواندند و او از همة آنها خداحافظی کرد. قبل از اینکه به زمین بیاد بهش گفتن که اونجا که می ری چی به سرت میاد و چه کار مهمی باید انجام بدی۱. چیزی نپایید که در بطن مادری که برای خودش انتخاب کرده بود قرار گرفت، چقدر سخت بود، مهاجرت از گسترة بهشت به محیطی تنگ و تاریک... جنین بی روح از آن لحظه دارای روح مستقلی شد... حدود ۵ ماه گذشت تا در فردا روزی چشم به جهان گشود. تولدم مبارک!!
(البته تا جایی که یادمه یکی دو ماه بعد به دنیا اومدم ولی به خاطر مدرسه ها تاریخ تولدم رو 28 شهریور زدند!)
پانویس:
۱. (ظاهرا اُ سی آر بوده!)

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |
سلام، ۱. پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان را تبریک عرض می کنم.
۲. شاید شما هم شنیدین که دولت کریمه در ماه رمضان 2.5 ساعت، از ساعات کاری ادارات کاستند. ولله روزهای عادی خدا، ادم از کلة صبح که بره ادارات دولتی، گاهی وقتا تا آخر وقت کارش راه نمی افته، حالا با این وضع جدید و در نظر گرفتن اینکه نماز ظهر را هم آقایون باید با جماعت بخوانند و به سخنرانی هم گوش دهند، اصولا بهتر است کارهای دولتی مان را تعطیل فرماییم. من نمی دونم اگه ماه رمضون برای سختی کشیدن و افزایش ظرفیت معنوی ماست، این کارا یعنی چی. با این کار عملا تن پروری و تنبلی رواج پیدا کرده و شیرینی ماه رمضان از دست می ره. نظر شما چیه؟
خدا آخر و عاقبتمونو یکی کنه!!
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |
دیروز عصر با همسرم رفتیم بیرون، یه جایی تو خیابون ایتالیا کار داشتیم، ماشینو پارکیده و پس از اطمینان از بسته بودن شیشه ها رفتیم، چند دقیقه بعد، سر صدای دزدگیر ماشین به راه افتاد و هر چه منتظر ماندم، قطع نشد. ترسیدم و برگشتم جای ماشین: دیدم در ماشین بازه، یه موتوریه کنار ماشینه، رفیقش هم که لباس پلیس داشت، داخل ماشین شده و پخش ماشین رو از تو داشبورد برداشته و داره با کد رمز ماشین ور می ره!! یه بنده خدایی هم که از این صحنه تعجب کرده بود واستاده بود و داشت از تو ماشینش اینا رو نگاه می کرد. از تعجب خشکم زد. گفتم: ببخشید چی شده؟!! یارو با قیافة سرخ و متعجب گفت این ماشین شماست؟ گفتم، آره چطور مگه...اصلا شما تو ماشین من چی کار می کنین؟ در ماشین رو چه جوری باز کردین؟ گفت: چرا شیشة ماشینت رو نبستی؟ نمی ترسی یکی بیاد ماشینت رو بدزده؟! گفتم من شیشه رو بسته بودم. گفت می بینی که بازه. (شاید دچار توهم شده بودم و شیشة کاملا باز را بسته دیدم!) گفتم خوب که چی؟ گفت هیچی می خواستیم با جرثقیل ماشینت رو ببریم پارکینگ!!! قانون جدیده، اگر ماشین کسی شیشه اش پایین باشه، به خاطر مسائل امنیتی می فرستنش پارکینگ! جاداشت بپرسم که آقا پلیسه اونوقتی که شیشة ماشینمو شکستن و پخش اونو دزدیدن کجا بودی؟ که حالا شدی دایة مهربونتر از مادر.
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |
میلاد آخرین وصی پیغمبر، حضرت قائم، که خداوند فرجشان نزدیک گرداند، بر همة اهل عالم مبارک باد. به امید روزی که بانگ شیوای اناالمهدی اش بر بام کعبه طنین انداز شود. ان شاءالله

بیا مهدی شب هجران سحر کن

پروردگارا ما را توفیق ده تا زمینة را برای ظهور آخرین وصی آخرین فرستاده ات فراهم کنیم.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |