تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان
۱. من نمي دونم آدم قحط بود، اين پسرة خودخواه مغرور  بي ادب را به عنوان مجري صدا و سيما انتخاب كرده اند. آدمي كه در 30 دقيقه اي كه برنامه اجرا مي شه، حدود 120 دقيقه صحبت مي كنه، اصلا به مدعو برنامه مجال صحبت كردن نمي ده. براي سردار مملكت تعيين تكليف مي كنه، فكر مي كنه همه چيز مي دونه، خيلي خوش تيپه و خيلي كارش درسته. امشب كه اين بنده خدا آقاي رشيدي تلفن زد و با اون متانت و وقار داشت انتقاد مي كرد، اين پسرك بي ادب سر صدا راه انداخت و در بين كلام بندة خدا، تلفن اصلا قطع شد!! اميدوارم هر چه زودتر صدا و سيماي ما از شر اين انسان خودبزرگ بين نجات پيدا كنه. فرزاد حسني رو مي گم كه حالم اصولا از اسمش به هم مي خوره.

2. امروز 45 دقيقه تو صف بنزين بودم!

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |
دیشب برای سومین باز فیلم خیلی دور خیلی نزدیک را از تلویزیون دیدم. شاید بهترین فیلمی باشد که تا کنون دیده ام. به مناسبتهای مختلف، گفتگوهای بسیار زیبایی در فیلم شکل می گیرد. گفتگوی دکتر عالم با همکارش وقتی در مورد فرزندش صحبت می کند، گفتگو با پیرمرد بنزینی، صحبت با حاج آقای روحانی، گفتگو با دخترک پزشک روستای مصر، گفتگوهای تلفنی با سامان (فرزندش) و دوستش، گفتگوی زیبای دخترک پزشک با سامان در مورد ستاره ها.
فیلم با محتوای فوق العاده اش به شدت انسان را به خود جدب می کنه، در قسمتی که حاج آقایی که تو بیابون موتور ایژش خراب شده سوار بنز دکتر عالم می شه و با اون لهجة تقریبا مشهدی (خِراب رِفته) گفتگوی زیبایی را رقم می زنه (حاج آقا: اونم دره مِره خونة بخت اینم مِره خونة بخت... دکتر: ولی من خیلیا رو می شناسم که حاضرن هرچه دارن بدن ولی به اون خونة بختی که شما می گی نرن). یا گفتگوهای دخترک پزشک با دکتر عالم در آن کاروانسرای قدیمی نخ سوزن(1) وقتی سوار ماشین دکتر می شه و بعد از اینکه دکتر سقف ماشین را با یک دکمه کنار می زنه تا دخترک، شب کویر رو بهتر ببینه جملة قشنگی می گه: کاش سقف دل آدما هم یه همچین دکمه ای داشت هر وقت دلش می گرفت، اونو می زد و سقف دلش باز می شد. موزیک فیلم هم در کنار تصویر برداری زیبا، انسان را مبهوت شگفتیهای کویر می کند. در کل خیلی فوق العاده است.

پاورقی: 1. مخصوصا

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 1:53 بعد از ظهر |

توي اين دنيا چيزهايي هست كه خيلي از ما هيچ وقت به آنها فكر نمي كنيم، دوست نداريم براي ما اتفاق بيفته و يا حتي راجع به آن صحبت كنيم. هيچ وقت دوست نداريم بشنويم كه فلان دوستمان ديشب كه خوابيده ديگه بلند نشده، انتظار نداريم يك دوست صميمي يا يك همكار را روي تخت بيمارستان ببينيم، يا ببينيم در حالي به شركت آمده كه دست و پايش شكسته. افسرده مي شويم وقتي شاهد حادثة دلخراشي از نزديك هستيم.

مرموزترين واقعيت جهان هستي يعني مرگ را هيچ وقت باور نمي كنيم. البته براي ديگران خوب باور داريم ولي براي خودمان نه. (چه بسا اين نوشته، آخرين نوشتة نويسنده باشد.(الفاتحه!))

تقريبا تمام اتفاقاتي كه ذكر كردم، براي اطرافيانم اتفاق افتاده، چندين سال پيش دوست عزيزي شب را براي اقوامش با طنازي شيرين كرد و سحرگاه براي سحري خوردن برنخواست. چند هفته قبل همكارم با گردني باند پيچي شده به سر كار آمد و متوجه شديم كه تصادف سنگيني كرده. امروز هم يك اتفاق ناگوار مرا بر آن داشت تا با نوشتن اين جملات خودم را آرام كنم. ساعت 9 صبح گوشي خونه زنگ خورد و مادري گفت: پسرم خونه نيست، شما ازش خبر دارين، گفتم احتمالا رفته آزمايشگاه. از لحن صحبت فهميدم اتفاق بدي افتاده. به هر حال دوستم را خبر دار كردم. دقايقي قبل دوستم زنگ خانة ما را زد... دخترك 7 ساله اي، از ميلة بارفيكسي كه در ورودي درب حمام نصب شده بود به عنوان سكوي پرواز به سوي خدا استفاده كرده بود. دخترك شيرين زبان و دوست داشتني كه در ميان اقوامشان شهره بود، از ميلة بارفيكس حلق آويز شده بود. دختر دايي دوستم. تمام اتفاق در عرض 5 دقيقه و در چند متري پدر و مادري كه با هم مشغول صحبت بوده اند و الان داغدار تنها فرزند دلبندشان. خدا به آنها صبر دهد و ما خفتگان را بيدار كند تا آنقدر به خودمان مطمئن باشيم كه هنگام ملاقات با جناب عزراييل تقاضاي فرصت نكنيم. رجب و شعبان و رمضان را قدر بدانيم و خود را بسازيم. ان شاءالله

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 11:57 قبل از ظهر |
امروز توی اتوبان یک صحنة بانمک دیدم، یک سمند مشکی خوشکل با یک روبان نارنجی!! قبلا سمند زرد با روبان! مشکی دیده بودیم ولی این بار عکسش بود. البته دلم برای این بندة خدا می سوزه چون قراره تا نیمة ماه آینده سهمیة آنها هم شخصی شود(همین دیشب اعلام شد که همة مسافر کشها و وانت بارها باید تا نیمة مرداد برای گازسوز شدن ثبت نام کنند و گرنه سهمیة شخصی به آنها داده می شود!)

این عکس هم که روی کامپیوتر اینترنت شرکت باز بود، حیفم اومد نبینین! ان شاءالله سایة تمام مادران مهربان سالهای سال بر سر فرزندانشان باشد. (عکس کامل)

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 9:53 قبل از ظهر |
یکم: من با تاکسی آمدم.

دویم: در خانة آن مایه دار یک وانت پیکان پارک شده است.

سوم: فروش وانت پیکان به بالاترین سطح خود در هزار سال اخیر رسید.

چهارم: آن پسر که بی ام و اش در پارکینگ است و وانت پیکان ندارد، با دوستش! سوار تاکسی شد.

پنجم: خانوادة آقای طاهری و مریم خانم که به کازرون رفته بودند، ماشینشان در راه ماند، و یک ماه در آنجا اتراق کردند.

ششم: آن مسافر کش شهرستانی به جای اینکه مسافر کشی کند به پمپ بنزین تبدیل شده است. (۵۰۰* ۹۰۰ = ۴۵۰۰۰۰ تومان، در اکثر شهرها یعنی آخر درآمد)

هفتم: به گفتة مدیر عامل ایران خودرو دو برابر شدن قیمت ماشینهای دوگانه سوز ناشی از تقاضای فصلی است.

...

هزار و یکم: ؟

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |
دیروز سیم تلفن رو وصل کردم که تماسی بگیرم، دیدم بیچاره گوشی صدایی نداره، دو سه بار دوشاخ تلفن رو اینو و اونور کردم فایده نداشت، یه لحظه چشمم به پریز بالاییش افتاد که روش عکس تلفن کشیده بود!! تازه فهمیدم چی شده. بله دیگه تلفن بیچاره سوخته بود. دل من هم سوخت چون هنوز دو هفته نمی شد که گوشی نو خریده بودم. به هر حال اولین کاری که کردم رفتم یه سه شاخ آوردم جای دو شاخ گذاشتم. بعدش هم گوشی قدیمی که داشتم رو جاش گذاشتم.

امروز گفتم یه زنگی به گارانتیش بزنم شاید قبول کنه، خیلی مودبانه گفت چون به برق زدین باید هزینه اش رو بپردازین. گفتم چقدر میشه گفت ۲-۳ تومان. دیدم هم هزینه اش کمه، هم فرصتش هست و هم مسیرش نزدیکه (تقریبا) این شد که رفتم گارانتی تکنوتل، کمتر از ۵ دقیقه جنسم تعمیر شد و ۲۰۰۰ تومان پرداختم و برگشتم. خداییش از رفتار و کردارشون خوشم اومد، نه منتی نه علافی ای، نه اینکه برو فردا بیایی و خلاصه خیلی حال کردم. گفتم بنویسم که بدونین توی این کشور بی در و پیکر، آدم حسابی هم پیدا میشه و صد البته دعای خیر مردم هم همراه چنین انسانهایی ست.

موفق باشید...

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |
یکی دو هفته است به یه سری ای میل باید جواب بدم، البته مرامی. متاسفانه این ای میل ها همه به زبان ملعون پنگلیش هستند، و واقعا خواندن این میل ها از خواندن روزنامة انگلیسی سخت تره. تا جایی که شد سعی کردم به فرستنده ها بفهمانم که بابا تو رو خدا فارسی بنویسید. ولی حیف که گویا با طاووس!! صحبت می کنم...

این آخریه خیلی باحال بود، یک انشاء نوشته بود، شاید بیش از ۲۰ خط،  منم که اعصابم به هم ریخت براش نوشتم که رسیدگی نمی شود!! تا نسخة فارسی اش را بفرستین! وحشتناک تر اینکه دوباره انشای دیگری پنگلیش برام زده و گفته که فلانی نامه ات را با چه قلمی نوشتی، خونده نمی شه، [انگلیسی بزن]!!!

بندة خدا فردوسی، اگه زنده بود چی می کشید.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 12:29 بعد از ظهر |
یکم: ۵۴ + ۶۰ + ۶۰ = ۱۸۰

میگی نه بیا کارت سوختمو نگاه کن. رفتیم مشهد، خضری، مشهد و سپس برگشتیم تهران تا حالا به نوشتة پمپ سوخت گیری ۱۸۰ لیتر مصرف کرده ام. یه ۵۲ لیتری هم از یکی دو نفر قرض گرفتم!

دویم: امروز دقت کردم دیدم از خانه تا محل کارم ۲۳ کیلومتره، بنابراین در بهترین حالت روزی ۳.۵ لیتر می سوزم و بازم بنابراین باید با وسایل نقلیة عمومی بیام (خدا رحم کنه.)

سیم: سوم نداره دیگه، البته چرا همین که دیشب رسیدم تهران.

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 8:48 قبل از ظهر |
آيا مي دانيد:

۱. اينجا مشهد است در صورتي كه بايد خضري مي بود؟!!

۲. خيلي ها پيامك (من در آوردي به جاي اس ام اس) را با زبان پنگليش مي فرستند؟ البته حق دارند چون اگر بخوان فارسي بفرستن هزينه اش سه برابره. مخابرات ما هم كه مي دونين از قبض موبايل ماليات بر درآمد مي گيره، حالا مي خواي اينجا كوتاه بياد.

۳. هنوز يك صفحه كليد استاندارد در ايران نداريم، هر كسي براي خودش يه فارسي ساز داده و از برخي حروف مثل ي و ك دو سه نوع داريم. يكي ژ را با كليد فلان مي زنه ديگري با بهمان، يكي تشديد داره، ديگري نداره...ضمنا يوني كد فارسي هم هنوز سر و ساماني نداره. توي فرهنگستان زبان فارسي هم كه قربونش برم فقط بالگرد اختراع ميشه و اينا.

۴. هنوز دستور زبان ما صاحب نداره، همون بي صاحبش رو هم هيشكي نه درست بلده نه درست رعايت مي كنه.

۵. و در كل، هيچ برنامه اي براي حفظ زبان پارسي اصولا وجود ندارد، لذا برنامه هايي مثل اين يكي كه برادر احسان به ما معرفي فرمودند، خيلي خوبه. ضمنا كار ما هم كه ديگه همان طور كه مي دانيد خيلي خوبه براي زبان فارسي!!! 

۶. ما كه كارمون تموم شد، ولي اين سريال چارخونه خيلي خنكه. مگه نه؟

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 6:35 بعد از ظهر |
سلام

يه چند روزي نيستيم. مشهديم و دعاگوي دوستان.

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |
1. لعنت بر دهاني که بي موقع باز شود. (ديشب بعد از سالها خواستيم بريم شب نشيني، فکرشو بکن... بيچاره شديم)
2. لعنت بر تصميمي که احمقانه گرفته شود. (روزي سه ليتر، بازم فکرشو بکن خيلي خنده داره)
3. لعنت بر نفتي که قرار بود بياد سر سفرة مردم!!!
4. لعنت بر مسئولي که دروغ مي گويد. (يکيشون مي گفت حداقل 5-6 ليتره، يکي ديگشون گفت به اندازة کافي سهميه داده ميشه، مردم ذخيره نکنن)
5. درود بر مردمي که فکر مي کنن يک باک بنزين پر داشته باشند، خيلي وضعشون خوب ميشه هر چند مردم ديگر ساعتها در ترافيک بمانند (اصولا بعضيا دوگوله رو آکبند نگه مي دارند.)
6. درود بر خودم که قرار بود فردا برم مسافرت و الان گيجم.
7. درود بر ميزگرد که معمولا مستطيليه و هي تشکيل ميشه تا بررسي کنن مشکلات مردم را، حيف که مسوولينش آکِ آک اند.
8. درود بر ما مردم که اصلا بلد نيستيم چه جوري به دولت فشار وارد کنيم. چه جوري حال ايران خودرو رو بگيريم، چه طور مخابرات رو سر عقل بياريم، چگونه مشکل بنزين رو حل کنيم.
9. خودمونيم ها، عجب نماينده هاي در پيتي فرستاديم مجلس، لااقل از اين پيتها استفادة مناسب کنيم و بنزين ذخيره کنيم.
10. من يکي که فکر مي کنم به زودي اين طرح با شکست روبرو ميشه. شما چطور؟
راستي از نظر دادن به پست قبليم يادتون نره بابا.
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |
هر چند روزانه چندين ميليون نظر براي پستهاي مبارکمان ارسال مي شود، اما هم اکنون نيازمند نظر سبزتان هستيم.

لطفا با توجه به تصوير، بگوييد کدام يک از قلمهاي زير (به علاوة قلمهای تاهما و تایمز که پیش فرضهای ویندوزند)را بيشتر در نوشته هاي رسمي تان استفاده مي کنيد يا احساس مي کنيد بيشتر در نامه هاي اداري، کتابها و ... استفاده مي شود. اگر هم قلمي خارج از اين ليست را استفاده مي کنيد بنويسيد. مشکلي نداره!! ضمنا چند گزینه را هم می توانید انتخاب و به ترتیب اولویت ذکر کنید.

قلمهای مرسوم فارسی

نظر خودم: ۱. لوتوس، ۲. نازنين، ۳. ميترا، ۴. زر، ۵. ترافيک، ۶. ياقوت، ۷. هما، ۸. تاهما، ۹. تايمز، ۱۰. تيتر

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 8:41 قبل از ظهر |
.. تشکر می کنم از چهار فروند! ۴۰۵ ای که دیروز در تهران و مشهد آتش گرفت، ومتشکرم که بنده شاهد یکی از آنها در اتوبان چمران بودم.

از ایران خودرو تشکر می کنم که برای چندمین بار امروز از مردم خواسته که دوباره تمام خودروهای سال ۸۳-۸۴ خودشان را به نمایندگیهای بی سوادشان ببرند.

از وزارت کشور سپاسگزارم که قرار است امسال آرای تهران را الکترونیکی بخوانند.

باز هم تشکر می کنم از بنزین، که چه می کنه این بازیکن، عــجــب گل نزنیه، (ببخشید این فردوسی پور بود که ییهو پرید وسط کلام) تمام کالاها را متاثر می کنه

متشکرم از کارگران شهرداری که الان بغل شرکت با اون مته های گنده دارن روی اعصاب ما راه می رن، (البته خوب راه دیگه ای هم ندارن، بندگان خدا)

سپاسگزارم از تهران، که مثل جهنمه ولی همه با اشتیاق به سمتش میان

تشکر می کنم از ...

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 10:59 قبل از ظهر |
یکم: از هشت میلیون و اندی نظر که بر پست قبلی ام نگاشته شده، متشکریم و ممنان. از همة دوستانی که زحمت این نظرات را کشیده اند هم ممنانیم،
دویم: از سهمیه بندی سوخت هم متشکریم که تا یک ماه و اندی دیگر خیالمان را راحت فرمود.
سیم: از باغ قلهک هم سپاسگزاریم که در اختیار بعضیها قرار دارد.
...تشکر می کنیم از انرژی هسته ای که عالم و آدم را سر کار گذاشته است.
...از پلیس راهنمایی و رانندگی هم سپاسگزاریم، که توی جاده ها به کمین سواریهای بیچاره نشسته اند و اگر اندکی از 110 بیشتر برانند، جریمه می شوند. در همین حال اگر در شب تاریک کامیونی بدون چراغ خطر رانندگی کند عیبی نداره.
... همچنان در خدمت دوستان و آشنایان هستیم.
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 9:45 قبل از ظهر |