موتور جستجو مرا به سایت
آقای م. هدایت کرد، کلمات قصاری که انتخاب کرده، برایم جالب بود، ۴ تا شو انتخاب کردم که حالشو ببرین:
1. مارک فیشر
به خاطر بیاور که در اوج آسمان، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است
اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد، هرگز کاری را شروع نمی کنند. زمان مطلوب برای شروع همین حالاست.
انسان های متوسط از ترس حرف دیگران یا از دست دادن امنیت، هرگز جرات نمی کنند کاری را که دوست دارد به انجام برسانند.
مشکل تا زمانی مشکل است که تو آن را مشکل بدانی. هرقدر ذهن نیرومندتر باشد، مشکلات ناچیزتر خواهد بود.
اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید ابتدا اندیشه هایت را عوض کنی.
2. راهى نو براى يافتن خر
نوشتهاند در نيشابور، مردى، درازگوش خود را گم كرد. هر چه گشت، نيافت. دانست كه خرش را ربودهاند. از مردم پرسيد كه اكنون در نيشابور، پارساترين مرد كيست؟ همه گفتند: «ابوالحسن.» جست و ابوالحسن را يافت. نزدش آمد و گفت:«خر من را تو بردهاى. اكنون آن را بازده.» ابو الحسن گفت:«اى جوانمرد! اشتباه مىكنى. من تاكنون تو را نديدهام و خر تو را نيز نمىدانم كجا است.» مرد روستايى گفت:«خير تو بردهاى و اگر همين الان آن را باز ندهى، بانگ بر مىآرم و مردم را عليه تو مىشورانم.» ابوالحسن درماند و از سر درماندگى دست به دعا برداشت و گفت:«خدايا! مرا از دست اين مرد روستايى نجات ده.»
ناگاه مردى از دور پيدا شد. با خود خرى را مىآورد. مرد روستايى خر خويش را شناخت و به استقبال آن رفت. چون درازگوش خود را بازگرفت، به ابوالحسن گفت:«اى شيخ! مرا ببخشا. من از اول مىدانستم كه تو را حاجتى به خر من نيست و تو آن را نبردهاى. اما با خود گفتم كه من به درگاه خدا، آبرويى ندارم تا دعا كنم و او اجابت فرمايد با خود انديشيدم كه بايد صاحب دلى را به دعا وادارم تا به بركت دعاى او خر من پيدا شود. پس چنان كردم تا درمانى و به دعا التجا برى. خداوند دعاى تو را اجابت كرد و خر من پيدا شد.»
3. فرشته
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد:ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكی چگونه ميتوانم براي زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يكی را براي تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد كرد.
اما كودك كه هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه گفت: اما اينجا در بهشت، من هيچ كاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادی من كافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود .
كودك ادامه داد: من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته تو زيباترين وشيرينترين واژههايی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.
كودك با ناراحتی گفت: وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخی داشت:فرشتهات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كنی.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيدهام كه در زمين انسانهای بدی هم زندگی ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد. حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايی از زمين شنيده ميشد.كودك ميدانست كه بايد به زودی سفرش را آغاز كند. او يك سوال ديگر هم از خدا پرسيد:خدايا من همين حالا میروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند شانهی او را نوازش كرد و پاسخ داد:به راحتي ميتواني او را مادر صدا بزنی.
4. سر و کله زدن با یک مخبر
مارک تواین نویسنده نکته سنج و با ذوق امریکایی اثری دارد به نام «سر و کله زدن با یک مخبر» که در آن، مخبر روزنامه از وی می پرسد که آیا برادری دارد یا نه و مصاحبه این طور ادامه می یابد:
-آه! شما مرا به یاد برادر بیچاره ام انداختید؛ ویلیام. ما به او می گفتیم بیل؛ طفلک بیل.
*چطور مگر مرده؟
-والله چه بگویم.فکر می کنم مرده.هیچ وقت از ماجرای او سر در نیاوردیم؛همه جریان مرموز و اسرارآمیز بود.
*خیلی مایه تاسف شد.حتما گم شد و پیدایش نکردید.
-نه،این طورها نبود؛خاکش کردیم.
*خاکش کردید،تازه نفهمیدید مرده یا نه؟
-نه!نه!برعکس،کاملا مرده بود.
*ببخشید!مثل اینکه من نمی تونم سر در بیارم.اگر خاکش کردید و مطمئن بودید که مرده،پس دیگر...
-خیر!ما فکر کردیم که او مرده.
*آها!حالا ملتفت شدم.فکر کرده بودید که مرده و بعد دوباره زنده شد.
-نه!به هیچ وجه زنده نشد.
*خب،این که اسرارآمیز نیست؛برادرتان مرده و خاکش کرده اید.کجای قضیه مرموز است؟
-اصل مطلب همین جاست.ببینید آقا!من و برادرم دوقولو بودیم.وقتی تازه دو هفته از عمرمان گذشته بود،ما را توی وان حمام گذاشتند و یکی از ماها توی وان غرق شد و مرد؛راستش نفهمیدیم کدامیک.بعضی ها می گویند که برادرم بیل بود که مرد،بعضی ها فکر می کنند که من بودم.
*موضوع جالبی است.خودتان چی فکر می کنید؟
-خدا می داند.من حاضرم هر چه دارم و ندارم بدهم و از این معما سر در یاورم.سالهاست که این ماجرا سایه ای از شک و تردید بر زندگی من انداخته و فکرم مرا راحت نمی گذارد.اما حالا بگذارید محرمانه مطلبی به شما بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفته ام.
یکی از ما دو برادر یک خال سیاه روی بازوی چپش داشت و او من بودم و عجیب آنکه بچه ای که غرق شد،همان بود که خال سیاه را داشت.نمی دانم چطور پدر و مادرم ممکن است چنین اشتباهی کرده و بچه عوضی را به خاک سپرده باشند اما شما را به خدا این حرف را پیش آنها نزنید که خیلی ناراحت خواهند شد.
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
10:31 قبل از ظهر |