تبليغاتX
بازخوانی یک پرونده
پایانی  خوش بر انتظار طولانی فارسی زبانان
سال نو بر همگان مبارك باد.
خوش باشيد...
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 10:10 بعد از ظهر |
ديروز ساعت 5:45 از شرکت بيرون آمدم، رفتم سراغ ماشين، ديدم به سختي روشن مي شود و تا پايم را از روي گاز برمي دارم خاموش مي شه! فکر مي کنيد چي شده بود؟ از بس منطقه نظامي بود! (بمب و نارنجک و ...) و ماشين بيچاره مدام آژير زده بود، باتريش تمام شده بود. ولي نگران نباشيد! خودروي ملي! باتري کمکي دارد.
ديشب هم که اوج عمليات بود، عملياتي که با رمز يا زرتشت آغاز شده بود و تا ساعت 23:00 ادامه داشت. تصاوير گوياست؟!(آيا) خوب اگه نیست این فیلم شاید گویا باشه!

چهارشنبه سوری 1385

چهارشنبه سوری 1385 چهارشنبه سوری 1385

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 5:40 بعد از ظهر |
امروز که اومدم اینجا ییهو دیدم قسمت نظرات (نظر بده بابا!) تبدیل شده به آرشیو نظرات! هر چی هم با اسکریپت آن ور رفتم، کار خودش را می کرد. فکر کنم سایتم رو هک کردن!! ای نامردها! شایدم تقصیر از جناب شیرازی است؟! (آیا). به هر حال اگر کسی راهی چاهی آهی ماهی (دودی می فروشیم ماهی ی ی!!) به نظرش رسید در بخش آرشیو نظرات بنویسه. (به من بانوا کمک کنید لطفا)
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |
سلام صبح به خیر، همین.

روز خوبی داشته باشید!

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 8:35 قبل از ظهر |
يك نكتة جالب ديگه!

كلمة الله مانند الله يكتاست! The arabic word Allah is unique as Allah is

مي دونستيد كه كلمة الله يكتاست؟! به اين معنا كه هيچ مشابهي از نظر نوشتاري براي كلمة الله پيدا نمي شود. چرا اين رو ادعا مي كنم؟ اول زيركلمه را تعريف كنم: زير كلمه يعني بخشي از كلمه كه از نظر نوشتاري به هم پيوسته است، مثلا كلمة مي رفتم از سه زير كلمة مي، ر و فتم تشكيل شده است. همانطور كه قبلا گفتم يكي از كارهاي مرتبط با OCR خوشه يابي است. . با استفاده از الگوريتم سلسله مراتبي، دفعات متعددي با ويژگيهاي متعدد، خوشه يابي را روي 10727 زيركلمة يكتاي فارسي انجام دادم. هميشة تعدادي خوشه پيدا مي شد كه تنها يك زير كلمه داشتند، به تدريج متوجه شدم كه زيركلمه اي كه همواره تنهاست و هيچ نمونة ديگري مشابه آن يافت نمي شود، زير كلمة لله است. زير كلمة لا هم تقريبا چنين وضعي دارد.

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 9:43 قبل از ظهر |
سلام

امروز يك مطلب در وبلاگ دوستم خواندم كه در مورد فيلم جديد ۳۰۰ بود. روايتي از جنگ ايرانيان و يونانيان كه در آن ايرانيان به شكل شبه هيولاهايي هستند و در مقابل يونانيان انسانهاي خوش تيپ و ... يك مطلب ديگه هم در سايت لگو ماهي خواندم كه دمش گرم باد. به توصية ايشون يك لينك هم به سايت 300 the movie  مي دهم. شما هم لطفا يه نظر اينجا رو بخونين و اين لينك  را در وبلاگتان بگذاريد.

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 8:8 قبل از ظهر |
۱. اربعين سرور و سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام بر همه شيعيان جهان تسليت باد. اميد كه شمّه اي از اخلاق و رفتار حسين عليه السلام در ما ظهور پيدا كند.

۲. از ديروز ظهر از بابت دروغي كه يكي از دوستان به من گفته، به شدت ناراحتم. ناراحت تر از اينم كه با وجود اينكه من متوجه شده ام، قبول ندارد دروغ گفته، و اين يعني فاجعه. خدا به ما صبر دهد.

۳. فعلا تا اطلاع ثانوي به دليل مورد ۲ موبايلم خاموشه!

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 7:45 قبل از ظهر |
۱. جهان سوم جاييست كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسين پاپلي يزدي
اين جمله را همكارم روي ميز كامپيوتر اينترنت گذاشته بود و همكار ديگرم آن را بلند خواند (و كلي كيف كرديم) و من هم آن را براي شما نبشتم!
خوب ديگه، معلوم شد چرا همه (به غير از من، همسرم و چند نفر ديگه!) بسيج شدن كه مملكت را تخريب كنند. (چراغي كه به خانه رواست بر مملكت حرام است)

۲. دیروز فهمیدم که اسمم برای عمره درآمده و امروز ثبت نام کردم. قراره ان شاءالله با ایالات متحده (مزاح بید، منظور همسر عزیز است) تابستان امسال مشرف شویم. خدا قسمت همه بکنه.

۳. تازگی فهمیدم که من رکورد دار شده ام. روزانه حدود دو و نیم میلیون نفر از این وبلاگ بازدید می کنند که باعث شده آقای شیرازی از من تقاضا کنه، کمتر مطلب خوب بنویسم. همچنین روزانه سیزده میلیون نظر برایم ارسال می شود که واقعا برای بلاگفا دردسر بزرگی شده است. لطفا کمتر نظر بدهید و کمتر سر بزنید. با تشکر...

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |
نمی دونم اگر ما نخوایم دولت به ما خیر برسونه باید کی رو ببینیم؟ الان نزدیک یک ساله که گوشی موبایل با تعرفه ۶۰٪ وارد می شود. قرار بود ۳ کارخانه داخلی شروع به تولید کنند(همون مونتاژ) و قرار شد که دولت کریمه برای حمایت از این کارخانجاتی که قرار بود شروع به تولید کنند، تعرفه ها را ببره بالا. خوب بردند بالا. حالا به نظر شما الان مردم خوشحالند که قراره کارخانجاتی با مدیریت افرادی که تا دیروز داشتند سی دی می فروختند (شایدم یه کار بهترتر) الان بشینن مونتاژ راه بیندازن. من یکی که الان حدود ۳۰۰روزه دارم به جون وزیر جون صنایع دعا! می کنم. شما رو نمی دونم. ظاهرا قراره موبایل هم به سرنوشت خودرو دچار بشه!(بهتره بگم شده). راستی می دونین طی این یک سال از محل تعرفه موبایل دولت کریمه چه سودی بردندی؟ دیگه اینکه می دونین باز دوباره دولت کریمه از قبل هر یک عدد خودرو به طور متوسط فقط یک میلیون و دویست هزار تومان مالیات می گیره. (خبر خودرو) خوب پس، دیگه در مورد این کارهای خیر دولت سوالی باقی نمی مونه، شما هم برین خونه هاتون. بارک الله...

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 2:40 بعد از ظهر |
سلام.

يك نتكة جالب؛ يك تقحيق در داشنگاه کبمریج انگستلان نشان داده كه برای ذهن ما، ترتيب چنيش حروف در كملات اهتميي نداتشه و تهنا كافسيت حرف اتبدا و اتنهاي كملة مورد نظر درست باشد. ذهن ما تهنا به اين دو اهيمت مي دهد و ساير حروفي كه در ميان كمله مي آيند كافسيت به تعداد مناسب و صيحح نوشته شده باشند ولی ترتیب آنها اهمتیی ندارد. طبق این تحیقق اگر شما منتی مانند ایکنه پیش روی شماست را متيوانيد به درستی بخوانيد، ذهن فعالي داريد التبه اين تقيحق روي زبان انگيسلي انجام شده ولي در مورد فارسي هم به نظر مي رسد كه صيحح باشد (لااقل من ایجنوری فکر مینکم!). نتكه اي كه بايد توجه كرد ايسنت كه در فارسي ما بيتشر به زيرلكمات اهيمت مي دهيم تا خود کملات. از اين رو مثلا اگر كملة حروف را بنوييسم "حورف" توي ذوق مي زند همچينن است كملة "زيرلكمات"، ولي برخي كملات مانند دانشگاه را خوب جواب مي دهد: داشنگاه! در صورتكيه "دانگشاه" گمراه كننده است. خوب بچه هاي گلم، حالا بگين اين نوشته چند تا لغط داشت؟!
راستي يادم رفت بگم چرا اين ملطب رو نوشتم. داشتم نرم افزار OCRي كه روش كار مي كنم (با نام تسبم !) رو تست مي كردم. يكي از خطاهاي سمج آن كملة "قسمتي" بود كه هر چه مي كردم آن را درست نمي شناخت. يك روز براي يكي داشتم نرم افزارو توضيح مي دادم كه از قضا ايشون هم به اين كلمه گير داد بعد نگاهی به تصوير اسکن شده كرد و گفت بابا اين كه خودش "قمستي" نوشته! ياد اين تحیقق افتادم كه سال گذشته در جايي ديده بودم...

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 2:12 بعد از ظهر |
چند تا جك ديدم كه حيفم اومد ننويسم (با عرض معذرت از ايالات! مختلفي كه در اينجا ذكر شده است، جكه ديگه سخت نگيرين)

اول از تهرانیا شروع می کنیم:

۱. وسط تهران(میدون توپخونه! یادتون هست که) يه چاهي بود، هي ملت مي افتادن توش، زخم و زيلي مي شدن. ميان تو شهرداري يك جلسه برگزار مي كنن كه واسه اين مشكل يك راه حلي پيدا كنن. يكي از مهندسا پا مي شه مي گه: يافتم! ما يك آمبولانس مي گذاريم بغل اين چاه، هركي افتاد توش، سريع ببردش بيمارستان. ملت همه هورا مي كشن..آفرين! ايول! دمت گرم ! يك مهندس ديگه پا مي شه مي گه: الحق كه همه تون بی شعورید!! آخه اينم شد راه حل؟! ملت مي گن، خوب تو مي گي چي كار كنيم؟ مهندس ۲ مي گه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، كه بدبخت جون داده. ما بايد يك بيمارستان كنار اين چاه بسازيم، كه همه بهش سريع دسترسي داشته باشن! ملت ديگه خيلي حال مي كنن، كف مي زنن سوت مي كشن، كه ايول بابا تو چه مخي داري ! يیهو يه مهندس ديگه پا مي شه مي گه: الحق هرچي بهمون بگن حقمونه! (حتی بی شعور) آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج كنيم يك بيمارستان بسازيم كنار چاه كه چي بشه؟ مردم تعجب مي كنن ،مي گن: خوب تو ميگي چيكار كنيم؟ يارو مي گه: بابا اين كه واضحه، ما اين چاهو پر مي كنيم، ميريم نزديك يك بيمارستان يك چاه دیگه مي زنيم!

۲. اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت:
- همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن
- هر قلوپ نوشابه كه مي خورن به شيشه نگاه مي كنن ببينن تا كجاش رفته
- جلوي در وامي ایستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟
- بستني ليواني كه مي خورن حتما درش رو مي ليسن

۳. واسه لره دختر نشون مي كنن، با سنگ مي زندش! (اين براي "فردين" كه تازه داره عروس! ميشه لر هم هست. هم اتاقي مو ميگم)

۴. تركه تو قرعه كشي بانك شركت مي كنه، براش شيش ماه زندان در مياد! (اينم براي پرويز كه ترك خوش شانسي به نظر مي رسه. هم اتاقي 2)

۵. يه روز باروني يك راننده كاميون كه ترك بود 53 نفر رو توي يك حادثه مي كشه . سروان اداره رانندگي ازش
ماجرا رو مي پرسه ؟
- والا .. جناب سروان .. ما داشتيم رانندگي مي كرديم كه يهو يكي از چرخها تركيد و كنترل كاميون از دستم
خارج شد . تو جاده ا ي كه مي رفتيم ديديم 50 نفر اينور خيابون ايستادن و 3 نفرم اونور .. با خودمون گفتيم 3
نفر بميرن بهتره تا 50 نفر . براي همين فرمون رو انوري گرفتيم
- آخه مرد حسابي .. پس چه جوري 53 نفر مردن ؟؟؟!!!
-راستش .... داشتيم به طرف اون 3 نفر ميرفتيم .. دو تاشون مردن ولي يهو يكيشون به اون سمت خيابون فرار كرد .

۶. آبادانيه ميگه : ديشب آبادان زلزله 11 ريشتري اومد . رفيقش ميگه : پس آبادان با خاك يكي شد ديگه ؟
آبادانيه ميگه : بع ، ولك ، مگه بچه ها گذاشتن!

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:27 بعد از ظهر |
گاهي وقتها، اتفاقاتي مي افته كه آدم غمگين ميشه: به كسي خوبي مي كني عوضش بدي مي بيني، يك همكار خوبت ديگه همكارت نيست، تو ديار غربت هوس شهر و ديارت مي كني، وقتي هوا باروني ميشه، کسی از نزدیکان فوت می کنه و بسياري اوقات ديگه. امروز دو تا از اين شرايط براي من پيش آمد و من الان غمگينم. (به درك!)
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |
شنبه شب داشتم با قطار از مشهد به تهران می آمدم. طبق معمول سیستم صوتی تصویری مشکل داشت. یکی دو ساعت ور رفتند ولی بازم مشکل داشت... بالاخره صوتش راه افتاد. یک ترانه زیبا با نام سفر با صدای سروش گذاشت که خیلی به دلم نشست. به مدد سایت www.iransong.com توانستم آن را پیدا کنم. امیدوارم خوشتون بیاد. سفر
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 8:45 قبل از ظهر |
جمعه شب گذشته پشت ماشين نشسته بودم و به اتفاق همسرم داشتم از سمت ميدان تلويزيون مشهد به سمت بلوار بعثت حركت مي كردم، ييهو ديدم دودي به راه افتاده و عده اي سر سه راه بعثت دارند يك صحنة اكشن را تماشا مي فرمايند. مي خواستم به راست برم كه يكي مسير را بست و گفت آقا از اون طرف برو... آري! اين بار 206 بود كه طعمة حريق گرديده بودندي! يك 206 دلفيني كه قبلا خوشگل بود (فاتحه مي خوانيمِّ). در حين رانندگي فرصت كردم دو تا عكس بگيرم شايد بتوانم بر عليه ايران خودرو (كه الهي تعرفة خودروهاي وارداتي صفر بشه تا به نفس زدن بيفته!) استفاده كنم! ناگفته نماند كه به مدد تكنولوژي، عدة زيادي (3-4 نفر يعني زياد ديگه؟) داشتند با موبايل فيلم مي گرفتند، يكي دو نفر هم بندگان خدا داشتند با سطل آب تلاش مي كردند آتش را خاموش نمايند!(آدم نمي دونه تو وبلاگ رسمي بنويسه، عاميانه بنويسه، اصلا بنويسه، ننويسه، بره، بياد...ولش كن بابا) ما داشتيم مي پيچيديم كه يك 405 از بغل، اندكي به ما خشانيد! ولي از هول بلا اصلا نگه نداشتيم. داشتيم مي رفتيم كه آتش نشاني تشريف آوردند. امروز خيلي توي روزنامه ها منتظر خبرش بوديم كه متاسفانه خبري نشنيديم. فكر كنم اين آتش سوزي كار آمريكا بود و گرنه ايران خودرو كه كارش درست استه!
خوب اين خبر چه ربطي داشت به حافظة mini SD؟ الان مي فرمايم: هفتة گذشته يك حافظة 1 گيگا بايتي عالي (به قول فروشنده ) و با گارنتي مـــادام الــعــمــــــر خريدم. اين عكسها اولين عكسهايي بود كه روي اين حافظه ذخيره كرده بودم. امروز (شنبه) كه داشتم با مَفالم! ور مي رفتم، ديدم حافظه اش پر از خاليه، نه اثري از موزيك ها هست، نه عكسها و نه هيچ فايل ديگري؟! البته وقتي وضعيت حافظه را چك مي كردم، حدود 160 مگابايت پر را نشان مي داد ولي اثري از فايلها نبود. با كامپيوتر هم نتوانستم بخوانم. به ناچار فرمت كردم. (از اين ايران خودرو بعيد نيست فكر مرا خوانده باشد و از طريق تله پاتي كارت حافظه ام را خراب كرده باشد. شايدم مشكل اينه كه جهان سومي تشريف داشته و جنسهاي قلابي با گارنتي مادام العمر تحويلمان مي فرمايند.)
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
ترجیح می دهم بدون شرح باشه، فقط بگم که من یکی گوشمو کشیدم که حتی الامکان بلیط اینترنتی نخرم!

بلیط اینترنتی!

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |
این یکی رو فقط برای همسرم که فعلا ازش دورم می نویسم. امروز خیلی دلم براش تنگ شد. خیلی بهش علاقه مندم!(می میری بگی دوستش دارم!؟ من اینجوری نیستم ها ولی خیلی ها رو دیدم اینجورین!) از همه لحاظ ازش راضی ام. خدا به ما توفیق بده با هم مهربان باشیم و تا هستیم قدر همدیگر رو بدونیم. آمین.
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:51 بعد از ظهر |

اواخر آبان ماه گذشته، يكي از دوستان دوران دبيرستان كه تازه ليسانس باغباني اش را گرفته بود، با موبايلم تماس گرفت(بگذريم كه چه جوري شمارة همراهم را گير آورده بود): سلام حسين خوبي،....، فردا هستي بيام ببينمت!! گفتم آره در خدمتيم... تشريف آوردند. گفتم تهران چه كار مي كني؟ گفت دنبال كار اومدم، با دوستان يك شركت پيمانكاري زديم و تو كرج داريم كار مي كنيم! گفتم شهرستان كار نبود؟ گفت نه، بعدشم اونجا كه پول نمي دن و اينا... ناهاري خورد و تشريفش را برد. فردا تماس گرفت و گفت پول داري كمي قرض بدي؟! گفتم حقيقتش تازه ماشين گرفتم، بايد قسطاشو بدم. حالا چقدر مي خواي؟ گفت: هر چي بيشتر بهتر. منم كه تو رودربايستي گفتم مي تونم يك 200 تومني دوسه ماهه قرض بدم. گفت خوبه و شماره حسابي داد.... يك ماه پيش كه بايد اولين قسط ماشين رو مي دادم، زنگ زدم به موبايل همكارش! گفتم پول لازم دارم. گفت فعلا پول ندارم... گذشت تا دو روز پيش که دوباره زنگ زدم، ديدم يكي (فكر كنم ترك بود!) گوشي رو ورداشت و با ترشرويي گفت آقا من فلاني رو نمي شناسم تُرق (صداي گوشي بود). دوباره زنگ زدم گفتم من با اين شماره قبلا صحبت كردم، يعني چه شما ايشونو نمي شناسي؟ اين باباي ... هم با عصبانيت گفت يكبار گفتم كه من چنين آقايي رو نمي شناسم شپلست!(بازم صداي گوشي بود). من كه فكر كردم داره منو دور مي زنه، يك sms تهديد آميز زدم! دقايقي بعد تماس گرفت و گفت، ببخشيد شما كاري داشتين؟! من توضيحاتي دادم و ايشان اين بار مودبانه انكار كرد و دينگ (صداي گوشي) قطع كرد، و البته گفت من اين شماره را حدودا 25 روز قبل خريده ام!! (الكي نگفتم ترك بود). تصویر یکی از سکه های گلد کوییست
اين مساله باعث شد كه من تحقيقات گسترده اي براي دستيابي به پول از دست رفته ام بكنم.... خوب بعد از 8 سال دوستم رو ديدم، نه شماره تلفن خونشو دارم، نه محل كارشو! مي دونم، نه اصلا يادمه كه كجايي بود، حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را. بالاخره آثار پرتقال فروش توسط دوستم عباس پيدا شد و معلوم شد كه اين بندة سادة خدا اسير گلد كوييست شده‌(الهي بميري گلد كوييست بد!). حالا هم معلوم نيست كجا هست، چيكار مي كنه و... از يابنده تقاضا مي شود ... راستي نمي خوام بگم اسمش احمد بود. ولي فاميلشو به زودي ميگم.(این آخری هم تهدید بود ها!)

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |