سالهاست كه دور از خانه در جستجوي دانش! آورة ديار غربتم. از اول راهنمايي كه به مدرسة نمونة شبانه روزي رفتم، تا الان كه در دانشگاه تربيت مدرس، مشغول رسالة دكتري ام. دو دوره از اين سالها بسيار سخت گذشت؛ دوران راهنمايي و اوايل دورة ليسانس. در دوران راهنمايي خيلي بچه بودم و در اويل دورة ليسانس خيلي غريب. در اين سالهاي اخير هم داشتم دچار افسردگي مي شدم كه براي رهايي از آن، سال گذشته ازدواج كردم. ازدواج در روحيه ام تاثيرات مثبتي گذاشت، زندگي برايم بهتر و زيباتر شد و انگيزه ام براي كار و تلاش بيشتر. ولي هنوز هم يك مشكل وجود دارد. هنوز به خانه ام نرفته ام (چون نمي دانم كجا بروم! شما می دونین کجا باید برین؟) و همچنان از همسرم دورم. دوري و هزار درد سر. از گلايه هاي همسر و رفت و آمد و فيش موبايل! و مشكلات مالي و.... مخصوصا كه همسرم بسيار دلتنگه و مي خواد هر يكي دو هفته برم مشهد. هميشه هم هفتة آخر قبل از رفتن از بس دلش تنگ ميشه!، يك دعواي تلفني با هم داريم!! نمونه اش همين ديشب.
خدا عاقبت مان را بخير کند.

